تبلیغات
!!!...مانده در دیار رویاها - مطالب اردیبهشت 1389
"دوست واقعی تجسم حقیقی از جنس آسمان هاست
 اگر پیدایش كردی قدرش را بدان"

میتونم به جرات بگم كه امروزیكی از بهترین روز زندگیم بود
امروز به مناسبت اینكه آخرین روز مدرسه بود همه ی كلاسارو بردن سینما
یكی از دوستامونم كه وسطای سال به خاطر شغل باباش رفته بودن زنجان امروز اومده بود  مدرسمون
درسته یكی از معلما قبل رفتن حال هممونو گرفت و 2 نمره از انضباطمونو پروندو قول داد
 كه حتما شهریور ماه حالمونو بپرسه ولی باین حال بقیه ساعاتو كلی حال كردیمو عكس گرفتیمو و....اینا!
و من امروز فهمیدم كه چه دوستای باحالی دارمو مهمتر از این چقدر دوستشون دارم!
و دوستی چه چیزمقدسیه و ما این یك سالی كه باهم بودیم این دوستیمونو همچنان پاك و مقدس نگه داشتیم !


پی نوشت:رایای خوشول موشول -الهه خوبم- تینای نازنینم- وآیدا و سپیده ی عزیزم
امروز بابودن پیش شماخیلی بهم خوش گذشت وخدارو شكر میكنم كه دوستای خوبی مثل شماها دارم
.
.
.
.               "سعدی از اخلاق دوست هرچه برآید نكوست
                                           گوهمه دشنام گو كزلب شیرین دعاست"

پی نوشت:دوست واقعی كسی است كه دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس كند...!





تاریخ : پنجشنبه 23 اردیبهشت 1389 | 14:26 | نویسنده : یغما | نظرات
امشب
دستهایم نهایت ندارم
 امشب از شاخه های اساطیری
میوه می چینند
امشب
هردرختی به اندازه ی ترس من برگ دارد
جرات حرف در هرم دیدار حل شد
ای سرآغاز های ملون!
ای شب ارنجاعی!
دستمال من از خوشه خام تدبیر پربود
پشت دیوار یك خواب سنگین
یك پرنه كه از انس ظلمت میامد
دستمال مرا برد
ای شب...
نه چه میگویم
اب شد جسم سرد مخاطب در اشراق گرم دریچه
 سمت انگشت من باصفاشد!!!
عکس فانتری

تاریخ : سه شنبه 21 اردیبهشت 1389 | 14:36 | نویسنده : یغما | نظرات

ببینم اگه یكی برای شما یه مطلب یا شعرخوب بذاره  چیكارش میكنین؟؟اونم اگه از طرف یه دوست خییییییییییییلی خوب باشه !؟خب معلومه میذارینش تو صفحه ی اصلی كه همه ببینه دیگه نه؟!!


او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید

نشانم می داد ...

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،

غرق شادی باشد ....

ماه من !

غصه اگر هست ! بگو تا باشد !

معنی خوشبختی ،

بودن اندوه است ...!

این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین ...

ولی از یاد مبر،

پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند ،

که خدا هست ، خدا هست

و چرا غصه ؟! چرا !؟!


احساسی


تاریخ : جمعه 10 اردیبهشت 1389 | 17:46 | نویسنده : یغما | نظرات


این شعر زیبا رو دوستم الهه برام گذاشته  كه منم گذاشتمش تو صفحه اصلی!



تو طلوعی به رنگ سحر گاه من غروبی که پایان ندارم
 تو بهاری پر از زندگی ها من خزانی که جان می سپارم


تو صدایی به مانند یک رعد من سکوتی که در خود شکسته
تو به باران شبیهی من اما بر تن کوچه ها یک غبارم


باز امشب هوای تو دارند چشم های پر از التماسم
 باز می خواهم امشب دوباره همچو باران برایت ببارم


فاصله هیچ نقشی ندارد بین پیوند قلب تو بامن
 از همین راه دوری که هستم دست های تو را می فشارم


شعر هایم به آخر رسیدند این غزل آخرین قصه ام بود
آخرین قصه را من برایت یادگاری به جا می گذارم.


تاریخ : یکشنبه 5 اردیبهشت 1389 | 13:42 | نویسنده : یغما | نظرات

همه می پرسند:

چیست در زمزمه ی مبهم اب؟
چیست در همهمه ی دلكش برگ؟
چیست در بازی ان ابر سپید
روی این آبی ارام بلند
كه تورا میبرد این گونه به ژرفای خیال؟

*
چیست در خلوت خاموش كبوترها؟
چیست در خنده ی جام؟
كه تو چندین ساعت
مات و مبهوت به ان می نگری؟!

*
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی ارام بلند
نه به این اتش سوزنده كه لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم.

*
من مناجات درختان را به هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاك شقایق را در سینه ی كوه
صحبت چلچله هارا باصبح

 همه را میشنوم
               میبینم
من به این جمله نمی اندیشم...!

*
به تو می اندیشم
ای سرا پا همه خوبی
تك و تنها به تو می اندیشم
همه وقت و همه جا
من به هر حال كه باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان!
تو بیا
تو بمان بامن تنها تو بمان!

*
جای مهتاب به تاریكی شب ها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند
اینك این من كه به پای تو در افتادم باز
ریسمانی كن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
*
تو بخواه
پاسخ چلچله هارا تو بگو!
قصه ی ابر هوارا تو بخوان!
تو بمان با من تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یك نفس از جرعه ی جانم باقیست

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش...!
                                                       
                                                         تو بنوش...!
                                                                             
       
                                                                                             فریدون مشیری



سلام
این شعری كه براتون گذاشتم یه عالمه احساس پشتشه!
من كه فقط این شعرو میخونم و میشنوم یه دنیا حال میكنم و احساساتی میشم چه برسه به شاعرش كه موقع سرودنش در اوج احساسات بوده!!
!
او
نشب یه خورده دلم گرفته بود شب خوابیدنی رادیوی موبایلمو روشن كردمو خواستم برنامه ی شبستانه رو گوش كنم كه همون اولش خوابم برد نمیدونم ساعت چند بود كه از خواب پریدم فك كنم دوروبرای یك و یك و نیم شب بود كه یه اهنگی پخش كرده بودن از اصفهانی كه این شعرو
میخوند  تصورشو بكنین یه شب مهتابی با یه دل شكسته یه شعر ناب اونم با صدای محمد اصفهانی باور می كنین كه روحم داشت پرواز می كرد و چقدر اشك ریختمو چقدر سبك شدم
از اونشب به بعد داشتم دنبال این شعر میگشتم تااینكه بطور اتفاقی همین حالا پیداش كردم و براتون گذاشتم تا بگم كه ادم با یه شعر خوب تا اوج احساسات پرواز میكنه و این كار چقدر لذت بخشه!!!



تاریخ : شنبه 4 اردیبهشت 1389 | 13:54 | نویسنده : یغما | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.