تبلیغات
!!!...مانده در دیار رویاها - 17 سال گذشت اما...
17سال گذشت اما هنوز هم نفهمیدم كه چطور شد كه قرعه بنام من افتاد برای زیستن...
17 سال گذشت اما من هنوز در یك قدمی دیروزم...دیروزی كه 16 سال از اون میگذره...
17 سال گذشت اما هنوز هم نفهمیدم كه چرا آمدم...
17 سال از بودنم میگذره اما من هنوز هم یكساله ام...
17 سال گذشت و در تمامی این 17 سال خدا دستامو محكم گرفته
مادرم درس عشق تو گوشم خونده  و پدرم مهربانی و بخشش...
خواهرم لیلا نیمی از وجودم شده و
برادرم مهدی  با تموم خوبی هاش كنارمه...
محمد حسین 3 سالی كه یادم میده دلم رو پر كنم از صداقت و سادگی!
پسر عمو عباس  راه و رسم خوب بودن رو نشونم میده!
سیمین عزیزم كه 1 سالی میشه به خونواده ی ما پیوسته  همیشه یادم داده كه كینه تو دل آدما جایی نداره...

من 17 ساله كه دارم زندگی میكنم در بین كسانی كه در 17 ساله شدنم سهیم بودن
و خشت خشت وجودم رو كنار هم چیدن اما من برای اینها چه كردم؟!
حالا كه خوب فكر میكنم می فهمم برای خدایی كه منو از همه ی بنده هاش بیشتر دوست داره چی بودم
جز یك بنده گناه كار و سست ایمان كه فكر و ذهنش شده دنیا ,دنیا ,دنیا
برای پدر و مادرم چی ؟!
برای خونواده ام ؟!
من برای اینها چكار كردم  و چی بودم  در مقابل ذره ذره ی خوبی هاشون!؟

من 17 ساله كه هستم اما گاهی فكر میكنم كه شاید نبودنم بهتر بود!
17 ساله كه دارم نفس میكشم و اكسیژن هدر میدم وهنوز هم دردی از مردم
 درمون نكردم اگه نمك رو زخمشون نپاشیده باشم!

شاید دیگه 17 سال بس باشه ...
شاید خدا خواسته باشه كه من تا همین جاش باشم ...
تا همین جای زندگی...
شاید ...
كی از فرداش خبر داره؟!
اما خوب میدونم
كه شمارش معكوس روز مرگ شروع شده
اونم 17 سال پیش....!

گمون كنم خودتون فهمیدین چه خبره
17 سال پیش,موقع اذان مغرب ماه قشنگ رمضون بود كه خدا بهم گفت
برو و زندگی كن اما بشیوه انسان...


پی نوشت:
رایای عزیز خوشه و هوای تازه  بهترین هدیه ای  بود كه گرفتم اما هیچ چیز برای من نگاه های مهربونت نمیشه!
نسترن عزیزكه  یك سالی از دوستیمان می گذرد  من از تو چیزی آموختم كه جزء مهمترین داشته های آدمه
من از تو امید یادگرفتم  و امید واری...

و اما تو...!
تو كه در اندیشه و خیالم  خانه كردی
و ذره ذره در وجودم ریشه دواندی
و هر روز رشد می كنی و جوانه میزنی
شكوفه باز می كنی ...
تو كه نمی دانم كه كه هستی!
اما بودنت را مومنم!
تو كه هروز به من لبخند میزنی...
تو كه هنوز نشناختمت...
تو كه از 17 سال پیش بامنی ...
بی آنكه در كنارم باشی
تو...
تنها بهانه ام هستی
برای زیستن!

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
                  كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی كه حضور و غیبت افتد
                  دگران روند و آیند و تو همچنان كه هستی


+اگه خواستین پست "روزی كه من آغاز شدم"اسفند سال پیش رو هم بخونین!
من هنوزم باورم نمیشه  یه سال گذشت...

شاید خوشبختی بغضی باشد
...در سیری در خیال

imgname--happy_birthday_to_me---50226711--16464933.jpg





تاریخ : جمعه 6 اسفند 1389 | 09:30 | نویسنده : یغما | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
نمایش نظرات 1 تا 30